شمارهٔ ۱۵۹۷

دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن

غبار کز تو رسد نور دیدگان من است آن

مسوز جان دگر عاشقان بدان غم خود

که من ز رشک بمردم که حق جان من است آن

جفاست ز آن تو می کن، بمیر گو چو رهی صد

وفا مکن که نه ز آن تو آن، از آن من است آن

بر آستانت که حالی ز خون دیده نوشتم

بخوان که درد فزاید که داستان من است آن