شوهر کهنسال

گفت این پیری که پهلوی من است

این نه بابای من این شوی من است

من جوان و همسرم این مرد پیر

آه افتادم ز پا، دستم بگیر

وین بلا من خود نیاوردم به سر

انتخاب مادرم هست و پدر...

پیش خود گفتم چه آیین است این

وای از این آیین و این ناپخته دین