شمارهٔ ۱۶۳۱

بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است این

بستان که ز جانم نفس باز پس است این

در هستی من چند زنی شعله هجران

آخر دل و جان است، نه خاشاک و خس است این

گفتم که گزیدم لب چون قند تو در خواب

خندید و شکر ریخت که خواب مگس است این

ای باد، برو این نفس از ما برسانش

کای عیسی جانها، گرو یک نفس است این