شمارهٔ ۱۶۴۰
در سرم باز هوایی ست که گفتن نتوان
مهر خورشید لقایی ست که گفتن نتوان
غم بالاش مرا کشت، نمی یارم گفت
راستی را چه بلایی ست که گفتن نتوان
هر نفس دم چو نی از پرده عشاق زدن
کار بی برگ و نوایی ست که گفتن نتوان
تا بدیدم خم ابروی هلال آسایش
قدم انگشت نمایی ست که گفتن نتوان