شمارهٔ ۱۶۴۱

امروز به نظاره آن سرو خرامان

بس عاقل و هشیار که شد بی سرو و سامان

جانم شده گمراه و به دل مانده خیالی

زان سرو که می رفت به صد ناز خرامان

ای بی خبر، از حال چه گویم به تو این حال

دانی که ندانند غم سوخته خامان

از چشم غلامان چونه ای هیچ گهی دور

خواهم که ببوسم به هوس چشم غلامان