شمارهٔ ۱۶۵۱

آن کیست که می آید صد لشکر دل با او

درویش جمالش ما، سلطان دل ما او

بی صبح و شبی خواهم کو را غم خود گیرم

من گویم و او خندد، تنها من و تنها او

مستم ز خیال او من با وی و وی با من

یارب، چه خیال است این، اینجا من و آنجا او

هجرم که ز چرخ آمد، از آه خودش زین پس

تا سوخته نگذارم، یا من به جهان یا او