شمارهٔ ۱۶۵۷

زینسان که ناوک می زند چشم شکارانداز او

بسیار مرد شیردل کاید شکار ناز او

جایی که با هر تار مو شد بسته صد گردن کشش

با ما چه عیاری کند زلف کمند انداز او

بر حکم آن خط قضا بنوشته اش بر گرد رخ

جان وام دارد او ببین مر عاشق جانباز او

گفتی که مرغ جانت را بند و قفس بسیار شد

این هم نماند، ای جان، بسی نزدیک شد پرواز او