شمارهٔ ۱۶۵۹

ترکی ست بدخو آنکه من دارم سر و سودای او

چشمی ست کافر آنکه شد جان و دلم یغمای او

شکلی به دل پنهان شده، بالا بلای جان شده

ای صد چو من قربان شده بر قد و بر بالای او

دل زان سر زلف دو تا زیر کلاهش کرده جا

گر جان من پرسی کجا، اینک ته یک پای او

زو ناوک و از من تنی، زو تیغ وز من گردنی

این است رای چون منی تا خود چه باشد رای او