شمارهٔ ۱۶۷۵

خون گریم ار چه از ستم بیکران تو

هم خاک روبم از مژه بر آستان تو

بسیار آبگینه دلها شکسته ای

زین جرم سنگ شد دل نامهربان تو

جان رفت و نه وصال توام شد نه عیش خوش

نه من از آن خویش شدم نه از آن تو

در دل که شب جفای تو می گشت تا به روز

گفتم که، ای تو، در دل من، گفت، جان تو