شمارهٔ ۱۶۸۹

آیین تو دل بردن است، ای چشم خلقی سوی تو

خوی تو مردم کشتن است، ای من غلام روی تو

گه جان به بویی می دهم، گه دل به مویی می نهم

کاری ست افتاده مرا با هر خم گیسوی تو

از بس که کویت هیچگه خالی نباشد ز آه کس

هر لحظه بینم تازه تر داغ سگان گوی تو

نزدیک مردن می شوم از بوی زلفت می زیم

تا حال چون خواهد شدن روزی که نبود بوی تو