شمارهٔ ۱۶۹۰

دل و جان مرا زاندازه و بگذشت آرزوی تو

بباید خون من تا جان کنم قربان خوی تو

دلم بستی چو در زلف درازش آن قدر رشته

که گردد هر زمان گرد سر هر تار موی تو

تو خود هم زین دل پر خون برون بر حال دل، جانا

که من گفتن نمی آرم بر آن خوی نکوی تو

نمازت را به خون بودی وضوی مردم دیده

چو خون کم شد تیمم می کند از خاک کوی تو