شمارهٔ ۱۶۹۱

ز دلها لشکری دارد سخن با تاجداران گو

قرار لشکر خود ده به ترک بی قراران گو

ترا دو چشم جادوکش، من از دوری به مردن خوش

خود ار خنجر نمی رانی، بدان خنجر گذاران گو

مگو با من که در کویم بلا و فتنه می بارد

ز بارانم چه ترسانی، حدیث تیر باران گو

چه گویی این که پامال غلامانت کنم بر در

به راه خویشم، ای سلطان، لگدکوب سواران گو