شمارهٔ ۱۶۹۴

بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو

مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو

ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به سوی خود

تعالی الله چه سنگ است این دل نامهربان تو

بسوزم و آه برنارم، گرفتم مردمی آمد

نه آخر دوستم من، چون روا دارم زیان تو

بخواهی دید کز ظلم تو ناگه بهترین روزی

من مظلوم خواهم هر دو دست اندر عنان تو