شمارهٔ ۱۶۹۵

امشب، ای باد، یکی جانب آن بستان شو

سر آن زلف پریشان کن و مشک افشان شو

من که زان بوی شوم کشته و خواهی بروم

از پی بوی دگر جانب آن بستان شو

چون شدی، ای دل بدخو، که نمودت این راه

که بر آن سرکش خودکامه و بی سامان شو؟

تشنه خون دل ماست دو چشم مستت

هر دم، ای دیده من، ساقی آن مستان شو