شمارهٔ ۱۷۰۰

من ار چه هر شب از شبهای هجرش می کنم ناله

ز آه من مبادا بر لبش آزار تبخانه

مرا از ناله خود صد خراش است و یکی راحت

که می بشناسد آن سلطان سگان خویش را ناله

گذشت از حد درازی شبم ترسم که ناگاهان

شود شبهای بی پایان در این یک روز صد ساله

ببینم در رخت گر ره بود در آتش و تیغم

دوم ز انسان که گویی می روم بر سوسن و لاله