شمارهٔ ۱۷۲۶

گر کنی گشت چمن با شوخ و با شنگی دو سه

باغ صد رنگ آورد از بوی و از رنگی دو سه

هر مژه از نرگست گویا زبانی شد که هست

بهر دل بردن درو افسون و نیرنگی دو سه

گر منت جان خوانم و جان دیده و دیده جگر

دوستم آخر مکن دل بد ازین ننگی دو سه

عاشقانت را چو ناید خواب، غم گویند باز

بر درت افتاده هر شب خسته دل تنگی دو سه