شمارهٔ ۱۷۲۸

مه من خراب گشتم ز رخت به یک نظاره

نظری ز تو عفاالله چه می است مستکاره

به چسانت سیر بینم که هم از نخست دیدن

شوم از خود و نیارم که ببینمت دوباره

هوسم بود که دیده ز همه ستانم و پس

به هزار دیده شبها به رخت کنم نظاره

چو روی به گشت میدان دل عاشقان بود گو

که ز لعل بادپایت جهد آتشین شراره