شمارهٔ ۱۷۳۱

منم امروز ز روی چو تو یاری مانده

باده عیش ز سر رفته خماری مانده

چشم و سینه به گذری های تو بر ره سوده

دیده پر خاک و دلی پر ز غباری مانده

عشق خون خوردن و جان سوختنم فرموده

من به نزدیک خود اندر سرکاری مانده

رفته از پیش نظر نقش نگار زیبا

بر رخ از خون جگر نقش و نگاری مانده