شمارهٔ ۱۷۳۳
هر شب از سودای آن زلف سیاه
بگذرانم از فلک من دود آه
گر کنی دعوی خوبی، می رسد
شاهدان داری دو رخ چون مهر و ماه
ماه را با ابرویت نسبت کنم
شرمساری چون نبینم زین گناه
خون چندین سوخته در گردنش
آنکه نامش کرده ای زلف سیاه
هر شب از سودای آن زلف سیاه
بگذرانم از فلک من دود آه
گر کنی دعوی خوبی، می رسد
شاهدان داری دو رخ چون مهر و ماه
ماه را با ابرویت نسبت کنم
شرمساری چون نبینم زین گناه
خون چندین سوخته در گردنش
آنکه نامش کرده ای زلف سیاه