شمارهٔ ۱۷۳۹

خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه

داغ عقوبت بیار بر جگر رویش نه

تابه تیره ست عقل صیقل او کن ز عشق

تا به چو آیینه گشت دم مزن و پیش نه

نعل در آتش فگن از پی معشوق و گر

عاشق حال خودی بر جگر ریش نه

جان که نماند مقیم در صف عشاق باز

سر که نداری به راه در ره درویش نه