شمارهٔ ۱۷۴۴

از بس که ریخت چشمم بهر تو خون تیره

کم ماند بهر گریه در چشم من ذخیره

چشم مقامر تو از بس دغا که دارد

مالیده صبر ما را همچون سفوف زیره

ای من غلام آن لب کان را اگر چه بیند

پر گمشده فرشته همچون مگس به شیره

آباد بر تو، جانا، کز کشتن عزیزان

وه کو خراب کرده آباد صد خضیره