شمارهٔ ۱۷۴۶

شمع فلک برآید با آتشین زبانه

ساقی نامسلمان درده می مغانه

کشتی من روان کن مانا کرانه یابم

دریای غم ندارد چون هیچ جا کرانه

چون توبه ام شکستی گر نیست وجه باده

بفروش خانه من با آن شرابخانه

می نیم خورد خود ده ور پاره برنجی

دل بر لب تو دارم، می خواستن بهانه