شمارهٔ ۱۷۴۸

ای عشقت آتشی به همه شهر درزده

و آن آتش از درونه من شعله بر زده

هر روز چشم مست تو در کاروان صبر

بیرون کشیده تیغ و ره خواب و خور زده

مژگان تو به هر زدن چشم بهر قتل

آراسته دو لشکر و بر یکدگر زده

هر تیر کز اشارت تو راست کرده چشم

آن تیر راست کرده مرا بر جگر زده