شمارهٔ ۱۷۵۴

چو بوی زلف تو همراهی صبا کرده

ربوده جان ز من و کالبد رها کرده

پناه سوزش بیچارگان شده زلفت

که در کناره خورشید تکیه جا کرده

کلاه تو که شده کج ز باد رعنایی

هزار پیرهن عاشقان قبا کرده

به یک خدنگ که بگشاد نرگس مستت

دلم ز سینه و جانم ز تن رها کرده