شمارهٔ ۱۷۶۸

به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه

پریشانی زلفت را فراهم کی کند شانه؟

بلای جان شدی و من هم اول روز دانستم

که روزی بهر ما فتنه شود آن شکل ترکانه

مرا خود شورشی بوده ست، عشقت یار شد با آن

حدیث من بدان ماند که دیوان کار دیوانه

دل و جان گر چه با من صحبتی دارند دیرینه

ولیکن چون زیم بی دوست با این چند بیگانه