دفتر راز
خفته در چشم تو نازی است که من میدانم
نگهت دفتر رازیست که من میدانم
قصهٔی را که به من طرهٔ کوتاه تو گفت
رشتهٔ عمر درازیست که من میدانم
بینیازانه به ما میگذرد دوست،ولی
سینهاش بحر نیازیست که من میدانم
گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع
سایه رو سوز و گدازیست که من میدانم