شمارهٔ ۱۷۶۹

به باغ سایه ابرست و آب در سایه

ازین سبب من و جانان و خواب در سایه

به سایه خفته بدم دی که یارم آمد و گفت

چه خفته ای که رسید آفتاب در سایه

فروغ روی تو تیزست، زلف بر لب نوش

ز آفتاب نهد آن شراب در سایه

مه منی و دل از روی تو به خط زان رفت

که سوخته رود از ماهتاب در سایه