بلای شادی

بازم شراب جهل کشد سوی خرمی

بی‌غم مباد دل که بلایی است بی‌غمی

بوی غرور می‌وزد از باغ خاطرم

یارب مباد قسمت این باغ خرمی

بیش و کم زمانه خیالی است،می بیار

تا پشت پا زنیم بر این بیشی و کمی

جد من آدمی شد و آگه نبود از آنکه

حیوان شود به سایهٔ فرهنگ آدمی