بدست من که نیست
خواهم از عشقش نگه دارم ولی
اختیار دل به دست من،که نیست
جان ز مهرش روشن است،اما چه سود
دیدهام از روی او روشن،که نیست
با چه امیدی بخندد غنچهام
آن گل خندان درین گلشن،که نیست
صبر تا کی جویم از یک قطره خون
آخر این دل کوهی از آهن،که نیست
خواهم از عشقش نگه دارم ولی
اختیار دل به دست من،که نیست
جان ز مهرش روشن است،اما چه سود
دیدهام از روی او روشن،که نیست
با چه امیدی بخندد غنچهام
آن گل خندان درین گلشن،که نیست
صبر تا کی جویم از یک قطره خون
آخر این دل کوهی از آهن،که نیست