شمارهٔ ۱۷۷۱

قاصد نیامد کآورد زان نامسلمان نامه ای

جان خاک راه قاصدی کآرد ز جانان نامه ای

چون کافرانم کشت غم، چون هندوانم سوخت هجر

یارب، چه بودی کامدی زان نامسلمان نامه ای

بیم است، جانان، کز غمت از پرده بیرون اوفتم

تا راز من پنهان بود، بفرست پنهان نامه ای

بر دل نهم آن نامه را چون کاغذی بر ریش تو

بر ریش دل مرهم کنم ناچار زینسان نامه ای