شمارهٔ ۱۷۷۲

شهری ست معمور و درو از هر طرف مه پاره ای

مسکین دلم صد پاره و در دست هر مه پاره ای

اشکال هر کس را ببین کاندر میان آن همه

دارد هوای کشتنم ناوک زنی خونخواره ای

هر کس که با او می کند دعوی ز حسن و دلبری

باید ز سروش قامتی، وز برگ گل رخساره ای

زینسان که ماه عارضش شد آفتاب دیگران

هرگز به بخت ما نشد طالع چنین سیاره ای