شمارهٔ ۱۷۷۸

ای درد بیدرد دلم، تاراج پنهان کرده ای

یا جان بهم بیرون روی کآرام در جان کرده ای

در حیرتم تا هر شبی چون خواب می آید ترا

زینسان که در هر گوشه ای صد دل پریشان کرده ای

فتنه دمی در عهد تو بیکار ننشیند همی

از نقد جان ها لاجرم مزدش فراوان کرده ای

دی چشم را فرموده ای گه گه نظر در کشتگان

گر در پذیرد اینقدر، گبری مسلمان کرده ای