شمارهٔ ۱۷۸۳

خنده را سوختن جان من آموخته ای

غمزه را غارت ایمان من آموخته ای

جان به بازی ببری از من و بازم ندهی

این چه بازیست که بر جان من آموخته ای؟

می زنی بر من سرگشته که سربازی کن

گوی بازی تو به چوگان من آموخته ای

طره را بشکنی و باز ببندی، دانم

این شکست از پی پیمان من آموخته ای