شمارهٔ ۱۷۹۴

چه بد کردیم کز ما برشکستی؟

ز غم بر جان ما نشتر شکستی

روان شد گریه تا گیرد عنانت

گذشتی و عنان را بر شکستی

مرا در طعنه خصمان فگندی

به سنگ ناکسان گوهر شکستی

تنم خستی و خونم نوش کردی

چرا می خوردی و ساغر شکستی؟