شمارهٔ ۱۷۹۵

چون می نرسد دست به پایی که تو داری

کم زانکه شوم خاک سرایی که تو داری

بازند جهان را به یکی داو، بنازند

من هر دو ببازم به دغایی که تو داری

زنهار نجویی دل آزرده ما را

ای باد صبا، گشت به جایی که تو داری

گر بد نکنی دل، تن تو تن نتوان گفت

جانی ست نهان زیر قبایی که تو داری