شمارهٔ ۱۸۰۴

چه کردم کآخرم فرمان نکردی

بدیدی دردم و درمان نکردی

ز هجران تو کفری هست بر من

شب کفر مرا ایمان نکردی

به دشواری برآمد جانم از تن

ببردی جان من، آسان نکردی

چه جانها کان به وجه بوسه تو

برفت و نرخ را ازان نکردی