شمارهٔ ۱۸۰۸

مرا چند آخر از خود دور داری؟

دلم را در هم و رنجور داری

روا داری که با آن روی چو شمع

شب تاریک ما بی نور داری

میان داری چو زنبوران کافر

مژه کافرتر از زنبور داری

ز رسوایی مرنج، آخر محال است

که عاشق باشی و مستور داری!