شمارهٔ ۱۸۱۰

رخساره چه می پوشی، در کینه چه می کوشی؟

حال دل مسکین را می دانی و می پوشی

گر نرخ به جان سازی، ور عمر بها گویی

از دیده خریدارم هر عشوه که بفروشی

گفتی که ز می هر دم سودای دلی دارم

تا خون که خواهد بود آن باده که می نوشی

از درد فراقت من بیم است که جان بدهم

ساقی دو سه می برده با داروی بیهوشی