شمارهٔ ۱۸۲۷

نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی

مهر فزون نمی شود تا تو به کین نمی شوی

صد ستم و جفای تو یاد نمی کنم به دل

هیچ فرامشم به دل، ای بت چین، نمی شوی

می نگری در آینه، من ز قرار می شوم

گر چه تو نیز می شوی، لیک چنین نمی شوی

از تو چنین که می رسد نور به ماه آسمان

در عجبم که تو چرا ماه زمین نمی شوی!