شمارهٔ ۱۸۲۸

قصد که داری، ای پسر، باز چنین که می روی

کآفت و فتنه نوی در دل و دین که می روی

باز دگر بلای جان آمد و تا گرفت خون

تا به تو افتدش نظر، مست چنین که می روی

غمزه بس است قتل را، تیر و کمان چه می بری؟

غصه همی کشد مرا، زین به کمین که می روی

گر چه نمی کشی مرا، هم نفسی ز پا نشین

بر من خسته جان و دل از نو همین که می روی