شمارهٔ ۱۸۳۸

ای پریوش، هر چه رسم مردمی کم می کنی

می کنی دیوانه و دیوانه تر هم می کنی

زلف تو از پر دلی صد قلب دلها را شکست

بس که تو بر تو دلش در زیر هم خم می کنی

بر درت جان می کنم، مزدم ز رویت یک نظر

شاه خوبانی، چرا مزد گداکم می کنی؟

خاست طوفانی هم از خاک شهیدان زآستانت

وه چگونه خسپد آن خونها که هر دم می کنی؟