شمارهٔ ۱۸۴۶

نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی

مفروش لذتش را به حیات جاودانی

ز طرب مباش خالی می و رود خواه وساقی

که غنیمت است و دولت دو سه روز زندگانی

غم نیستی و هستی نخورد کسی که داند

که گذشت عمر و باقی نبود جهان فانی

مکن، ای امام مسجد، من رند را ملامت

چو به شهر می پرستان نرسیده ای، چه دانی؟