شمارهٔ ۱۸۵۳

باز، ای سرو خرامان، ز کجا می آیی؟

کز برای دل دیوانه ما می آیی

می کشد هجر و ره آمدنت می طلبم

چیست فرمان تو، جانا، به کجا می آیی؟

گر ز جا می روی از خویش نباشد عجبی

عجب این است که چون باز به جا می آیی

ای خوش آن کشته که شد در ته شمشیر و بزیست

که در آن دم تو به نظاره ما می آیی