شمارهٔ ۱۸۶۳

ای ز رویت چشم جان را روشنی

زلف مشکن تا دلم را نشکنی

گفتم ایمن شو که من زآن توام

عید بر عمر است و آنگه ایمنی

چیست کز دستم نمی نوشی شراب؟

روشنم شد تشنه خون منی

هر زمان گویی منال از دوستان

چه اندر بازی، ای یار، افگنی؟