شمارهٔ ۱۸۷۵

ای باد صبحگاه به من نام او بگوی

خوناب غیرتم به لب جام او بگوی

جان بو که خوش برآیدم امروز پیش او

چیزی دگر مگوی، همین نام او بگوی

بستان دعای سوخته ای، وز لبش مرا

آلوده کرشمه دشنام او بگوی

یار است یا خیال؟ نمی دانم اینقدر

آن کیست در طواف بر آن بام او بگوی