شمارهٔ ۱۸۷۷

ای یار پر نمک، جگرم ریش می کنی

قصد هلاک سوخته خویش می کنی

از دیده شرم دار، گرت بیم آه نیست

بی موجبی چرا دل من ریش می کنی؟

آخر کجا روا بود، ای ناخدای ترس

این سلطنت که با من درویش می کنی

ای آنکه پند می دهیم از برای عشق

چندین مدم که آتش من بیش می کنی