شمارهٔ ۱۸۸۹

تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی

چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی

سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل

ای صبر، همین بودت بازوی توانایی

در زاویه محنت دور از تو چو مهجوران

تنها منم و آهی، آه از غم تنهایی

شبها منم و اشکی، وز خون همه بالین تر

عشق این هنرم فرمود، ار عیب نفرمایی