شمارهٔ ۱۸۹۲

عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری

به حق عزتی کاندر دل من دارد آن خواری

جفا پیرایه حسن است، آن کن جان من بر من

که خوبان را نزیبد زیور مهر و وفاداری

به تیغم گر کنی صد شاخ و از بیخم بیندازی

ترا سرسبز می خواهم، ندارم برگ بیزاری

ز غمزه کشتیم، اکنون به بوسیدن لبی تر کن

کرم کن آخر این شربت که زخمی خورده ام کاری