شمارهٔ ۱۹۱۷

در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای

تو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای

تن من موی شده، غم نیز گرهی شد در وی

ناوک غمزه زن و آن گره از مو بگشای

می کنم هر نفسی ناله ز دم دادن تو

کاستخوان تهیم در دم سردت چون نای

در پیت رفت دل سوخته و داغ بماند

خستگی چون برود داغ بماند بر جای