شمارهٔ ۱۹۱۹

دلی دارم در او دردی و داغی

که یکدم نیستش از غم فراغی

به هر دل از دلم سوزی بگیرد

بسوزد چون چراغی از چراغی

ازین شکرلبان شمع صورت

به بازی سوختند هر طرف لاغی

شکافندم جگر، وز غمزه گویند

جراحت را بباید کرد داغی